تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

نامه هم باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و اینه

ار نو برایت مینویسم

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور مکن!

 

پ.ن. تولدم مبارک

پ.ن۲.هیچ وقت فکر نمیکردم برای نبودن دوستای وبیم گریه کنم. گنجیشک و گربه هر جا هستید میخوام یادتون بمونه اینجا یکی هست که خیلی دوستون داره...خیلی

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:23 توسط بهار| |

 

 

خوب من بالاخره تصميم گرفتم بازي کنم.باور کنيد از تصميم کبري هم سخت تر بود. فقط خدا عالمه  من و دوستان چقدر در راستاي اين پست زحمت کشيديم!!
و همينک اين شما و اين خودددددددددددددددم!!(چه خبره ه ه؟يکي بياد منو جمع کنه فکر کردم کيم؟!)
 
 
حذف شد...
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:51 توسط بهار| |

من تهران قبول نشدم...

ناهید تهران قبول نشد...

کیا تهران قبول نشد....

مهشید تهران قبول نشد...

 

بهار منو ببخش.

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:39 توسط بهار| |

در زندگی من

نقش تصادف

 بیش از تصمیم

نقش تنبیه

بیش از تشویق

نقش دشمن

بیش از دوست.

 

                         

                            "عباس کیارستمی"

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 14:39 توسط بهار| |

هیچی اندازه ی عرق شاتره ونسترن باکلی یخ اضافه! تو لیوان گنده ی بابا نمیتونه یادت بندازه روز خوبی داری.

پ.ن: مامانم داره سیزن اول لاست رو میبینه. بهش میگیم ترم صفری!

پ.ن ۲:امروز در حین اشپزی(چه کارا)  یه کشف دیگه کردم. پیاز داغ سرخ نمیشه... سرخ نمیشه... یهو میسوزه!!

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:17 توسط بهار| |

وقتی گفت میخوادبره شکه شدم.شایدم ترسیدم.ترسیدم دیگه هیچوقت نبینمش.ترسیدم گمش کنم و دیگه پیداش نکنم.

ترسیدم گم بشه و سالها بعد وقتی عروسک ها ی یادگاریشو رو کاناپه تو اتاق نشیمن خونم چیدم و یکیشون تو بغلمه...وقتی دارم فکر میکنم که ایا تو یه کشور دیگه خوشبخته؟اخر اسم بچشو "وانیا" گذاشته؟ صدای جیغ بچه هام از جا بپرونتم و دلم بگیره که دیگه حتی وقت نمیکنم بهش فکر کنم

 و شاید اون هم....

چم شد یه هویی که وقتی گفت میخواد بره یاد ۳  سال پیش افتادم تو چایخونه ی ناژوون. وقتی که دستامونو با تیغ بریدیم و خونمونو گذاشتیم رو هم که یعنی تا همیشه دوست. یعنی اگه جاییت درد گرفت منم دردم میاد.اگه گریه کردم توام گریت میگیره.

فکر کردم تو یه کشور دیگه هم هنوز یادشه خون من تو دستشه؟یا  شایدتو پاش... یا قلبش...

الان بعداز ۲ روز که نمیفهمیدم چرا بغض دارم گریم گرفت و از دست اینی که تو گلوم بود راحتم کرد.... فقط یه چیزی میخوام.

اینکه  هیچوقت یادش نره یکی اینجا هست که دوسش داره... 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:42 توسط بهار| |


Design By : Night Skin