دختر نارنج و ترنج
به جوابی هم رسیدی اینقدر اسمونا رو تقسیم بر زمین کردی؟ پ.ن۲:بهار خیلی سعی کردم بیشتر حرف بزنم اما انگار حرف زدن یادم رفته!! کاش بودی. پ.ن۳:بهارر هیچ وقت نمیتونی بفهمی چقدر حالمو خوب کردی با زنگت و با تست بازیگری که ازم گرفتی!تو هدیه ی خدایی واسه ی من. مگه نه ؟ دعاي امروز:بار الهي به من شوهري اينچنين صبور و بي خيال عطا نفرما چون در صورت مشاهده ي شخص مذکور در خانه ام يا "خودمو" ميکشم يا "اونو" از خونمون تا خونتون دلم برات تنگ شده! پ.ن: پروانه کوچولوی این گوشه رو دوست میدارم! داری نم نم و لطیف میزنی یه هو انقدر تند میشی که ادم حتی فرصت نمیکنه چترشو برداره یه وقتایی تندی مثل رگبار بعد که ادم با کلی تجهیزات و بارونی و چتر میاد میبینه بی هیچ دلیلی اروم و نمنمی!! "حالا فکر میکنم این بهترین تعریفی بود که یکی از درونم کرد" یک چشم انداز زیبا هرگز تورا گرفته؟یک صورت قشنگ یا موسیقی دلنوازتو را تکان داده؟ کلام موزون و فکر عالی به قلبت اثر کرده؟ ان لحظه که اینها حضورداشته باشد زندگی کرده ای... فقط باید یادشون بیاد... Do you remember?! . مسخرست که از الان دلشوره ی نتایجو داشته باشم ولی دارم. کاش تهران قبول شدن اینقدر برام مهم نبود. کاش نمیخواستم اینقدر پیشرفت رو. کاش یه چیزمعمولی میخواستم مثل بقیه.اما نمیخوام. مامان دیروز میگفت راحت شدی دیگه. اما من راحت نیستم ته دلم یه چیزی تکون میخوره!مثل قل قل اب جوش توی کتری! خدایافقط میخوام باهام باشی. میخوام یادت باشه واسه اینجا رسیدن چقدر زحمت کشیدم. چقدر تحمل کردم. فقط واسه اینکه چیزی بشم که خودم دوست دارم. یه نقاش. یه عکاس... نه یه مهندس خدایاچیزی که حقمه بهم بده. بزار بعد از ۶ سال امسال سالی باشه که از کاری که میکنم لذت ببرم و یه روز تو دلم بگم اره .این همون بهار رویاهامه... از اینجا
گاهی فکر میکنی لازمه الان کلی جیغ بزنی تا اروم بشی.کی داوطلبه؟
روی صبور ترین ادمی که میشناسی امتحان میکنی. بهت میگه خیلی پستی همه چی بین ما تمومه!!
و تو پیش خودت میگی میمردی تو دلت نگه میداشتی؟
فکر میکنی طراحی کنی تا خوب بشی. انگار بابابت امروز بدترین فیگور ممکنه رو برات میگیره
و مامانت حواسش به تو و بالشت خیست نیست
ببخشید شما. بله با خودتونم میشه چند تا جمله ی خوب بهم بگید؟ اها ببخشید کار دارید یادم نبود!
دلم میخواد بهت زنگ بزنم. بردار و بگو دوسم داری. حتما بهم میخندی که لوووس !
چرا هیچکس این نزذیکیا نیست؟؟ لطفا منو بغل کنید همین الان. فقط همینو میخوام
.
پ.ن۱: داستان عروسک سنگ صبور صمد بهرنگی یادتونه؟ داستان ادمهایی بود که وقتی دلشون خیلی پر بود میرفتن یه عروسک میخرید که اسمش عروسک سنگ صبور بود. این عروسکو مردم میذاشتن جلوشونو درد دل میکردن. هر چی تو دلشون بود میگفتن. وقتی حرفاشون تمام خودشون از غصه میترکیدن. اما اگه یکی پیدا میشد که محکم بغلشون میکرد به جای طرف عروسکه میترکید. الان یادش افتادم...
حالا فکر ميکنيد در طول اين برنامه که از صبح تا عصر طول کشيد و 10 دقيقش به سمع و نظرتون رسيد شوهر خاله ي محترم در چه حال بود؟ لم داده بودن روي مبل جوکهاي گوشيشونو ميخوندن و ميخنديدن.و حتي يه اپسيلون در راستای رسیدگی به فرزندان از جاشون جم نخوردن !!!
پ.ن:خودم که حيفم واقعا. تازه مامان بابام که جز من کسي رو ندارن پس چاره ای نیست جز اینکه"يا اونو "رو بکشم!!!
بيا اين دست را ببر
من دست زياد دارم
انگشت را ببر
من انگشت زياد دارم
تايپ مي کنم
يک انگشتم کافي است
بيا زبانم را ببر
من به قدر تمام مارمولک جهان
زبان دارم
تو را ندارم ولي
بيا
آمد و
بريد
و من نه در آغوشش گرفتم
نه بوسيدم
نه حرف زدم
نه چيزي نوشتم
تمام من
مال او بود
| Design By : Night Skin |

