تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

افق؟

به جوابی هم رسیدی

اینقدر اسمونا رو تقسیم بر زمین  کردی؟

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:27 توسط بهار| |

بعضی وقتها نمیدونی چته اما دلت میخواد گریه کنی. شایدم میدونی چته اما میخوای خودتو بزنی به کوچه ی علی چپ.
گاهی فکر میکنی لازمه الان کلی جیغ بزنی تا اروم بشی.کی داوطلبه؟
روی صبور ترین ادمی که میشناسی امتحان میکنی. بهت میگه خیلی پستی همه چی بین ما تمومه!!
و تو پیش خودت میگی میمردی تو دلت نگه میداشتی؟
فکر میکنی طراحی کنی تا خوب بشی. انگار بابابت امروز بدترین فیگور ممکنه رو برات میگیره
و مامانت حواسش به تو و بالشت خیست نیست
ببخشید شما. بله با خودتونم میشه چند تا جمله ی خوب بهم بگید؟ اها ببخشید کار دارید یادم نبود!
دلم میخواد بهت زنگ بزنم. بردار و بگو دوسم داری. حتما بهم میخندی که لوووس !
چرا هیچکس این نزذیکیا نیست؟؟ لطفا منو بغل کنید همین الان. فقط همینو میخوام
.
پ.ن۱: داستان عروسک سنگ صبور صمد بهرنگی یادتونه؟ داستان ادمهایی بود که وقتی دلشون خیلی پر بود میرفتن یه عروسک میخرید که اسمش عروسک سنگ صبور بود. این عروسکو مردم میذاشتن جلوشونو درد دل میکردن. هر چی تو دلشون بود میگفتن. وقتی حرفاشون تمام خودشون از غصه میترکیدن. اما اگه یکی پیدا میشد که محکم بغلشون میکرد به جای طرف عروسکه میترکید. الان یادش افتادم...

پ.ن۲:بهار خیلی سعی کردم بیشتر حرف بزنم اما انگار حرف زدن یادم رفته!! کاش بودی.

پ.ن۳:بهارر هیچ وقت نمیتونی بفهمی چقدر حالمو خوب کردی با زنگت و با تست بازیگری که ازم گرفتی!تو هدیه ی خدایی واسه ی من. مگه نه ؟
 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 20:0 توسط بهار| |

رومن رولان عزیز من رو ببخش که گاهی دیدن Lost  رو به خوندن جان شیفته ترجیح میدم!!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:2 توسط بهار| |

بعضی ها برای کمک کردن

دست ندارن!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:28 توسط بهار| |

چند روز پيش خاله هه و شوهره و بر و بچشون خونمون بودند(فنچ هاي خاله 2 ساله و 6 ساله ميباشند).و اين وضع خونه ي ما بود:خاله هه نهال مامان نرو سر وسايل بهار جون. بهار مداد رنگي بده بهش نقاشي کنه. خالهههه من مداد رنگيام فاور کستل پلي کرومه کلي پياده شدم بابتش. بده ديگه خاله افتادي با اين اصفهانيا خسيس شدي!! خاله هه در حالي که ميدوه اون سر خونه:نوژااااان ميفته رو پات مامان به اينا  دست نزن. بهاار اين کاسه  کوزه ها رو از جلوي دست و پا جمع کن .  نهال در حالي که به من اويزون شده که بده منم کمکت سس درست کنم لطف ميکنه ظرف سس رو خالي ميکنه رو ميز خاله هه: نهااال اين لباسا رو تازه خريده بودم داغونشون کردي بيا اينا رو بگير برو عوضشون کن. ميام الان کمکت.دوباره خاله هه در حالي که ميدوه اين سر خونه نوژييي بده به من اين بطري دوغو گاز داره يه هو درش باز ميشه خطرداره. بيا بريم  بهت شير بدم مامان. خاله هه در حال شير دادنه که نهال با لب و لوچه ي اويزون و کليي اشک و اه وارد صحنه ميشه. ماماااااان دستم بريد.خاله هه. بميرم دست به چي زدي ماماني؟بهار کيفمو بيار چسب بدم به دخترم .....
حالا فکر ميکنيد در طول اين برنامه که از صبح تا عصر طول کشيد و 10 دقيقش به سمع و نظرتون رسيد شوهر خاله ي محترم در چه حال بود؟ لم داده بودن روي مبل جوکهاي گوشيشونو ميخوندن و ميخنديدن.و حتي يه اپسيلون در راستای رسیدگی به فرزندان از جاشون جم نخوردن !!!

دعاي امروز:بار الهي به من شوهري اينچنين صبور و بي خيال عطا نفرما چون در صورت مشاهده ي شخص مذکور  در خانه ام يا "خودمو" ميکشم يا "اونو"
پ.ن:خودم که حيفم واقعا. تازه مامان بابام که جز من کسي رو ندارن پس چاره ای نیست جز اینکه"يا اونو "رو بکشم!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 22:25 توسط بهار| |

اهای تو که دارم الان بات حرف میزنم

از خونمون تا خونتون دلم برات تنگ شده!

 

پ.ن: پروانه کوچولوی این گوشه رو دوست میدارم!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:58 توسط بهار| |

یه روز یه پسری بهم گفت:تو مثل بارون بهار میمونی.نمیشه پیش بینیت کرد!

داری نم نم و لطیف  میزنی یه هو انقدر تند میشی که ادم حتی فرصت نمیکنه چترشو برداره

یه وقتایی تندی مثل رگبار بعد که ادم با کلی تجهیزات و بارونی و چتر میاد  میبینه بی هیچ دلیلی اروم و نمنمی!!

 

"حالا فکر میکنم این بهترین تعریفی بود که یکی از درونم  کرد"

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:44 توسط بهار| |

هیچ وقت در زندگی زیبایی داشته ای یا دیده ای؟

یک چشم انداز زیبا هرگز تورا گرفته؟یک صورت قشنگ یا موسیقی دلنوازتو را تکان داده؟

کلام موزون و فکر عالی به قلبت اثر کرده؟

ان لحظه که اینها حضورداشته باشد زندگی کرده ای...

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:40 توسط بهار| |

میگن ادمها همه چیز رو میدونن

فقط باید یادشون بیاد...

Do you remember?!

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 18:35 توسط بهار| |

کنکور تمام شد و از دیروز عصر بی کارم. میگم. میخندم ولی هیچی راستکی نیست.هیچ کدوم از خنده ها!!

. مسخرست که از الان دلشوره ی نتایجو داشته باشم ولی دارم. کاش تهران قبول شدن اینقدر برام مهم نبود. کاش نمیخواستم اینقدر پیشرفت رو. کاش یه چیزمعمولی میخواستم مثل بقیه.اما نمیخوام.

مامان دیروز میگفت راحت شدی دیگه. اما من راحت نیستم ته دلم یه چیزی تکون میخوره!مثل قل قل اب جوش توی کتری!

خدایافقط میخوام باهام باشی. میخوام یادت باشه واسه اینجا رسیدن چقدر زحمت کشیدم. چقدر تحمل کردم. فقط واسه اینکه چیزی بشم که خودم دوست دارم. یه نقاش. یه عکاس... نه یه مهندس

خدایاچیزی که حقمه بهم بده. بزار بعد از ۶ سال امسال سالی باشه که از کاری که میکنم لذت ببرم و یه روز تو دلم بگم اره .این همون بهار رویاهامه...

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:14 توسط بهار| |

گفتم
بيا اين دست را ببر
من دست زياد دارم
انگشت را ببر
من انگشت زياد دارم
تايپ مي کنم
يک انگشتم کافي است
بيا زبانم را ببر
من به قدر تمام مارمولک جهان
زبان دارم
تو را ندارم ولي
بيا
آمد و
بريد
و من نه در آغوشش گرفتم
نه بوسيدم
نه حرف زدم
نه چيزي نوشتم
تمام من
مال او بود

 

از اینجا

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:9 توسط بهار| |


Design By : Night Skin