تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

حالا که مجبورم با ساز زندگی برقصم

قشنگ میرقصم!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:28 توسط بهار| |

نوشته اند:

"لطفا دست نزنید"

سرانگشتم گزگز میکند!

 

 

                   " عباس کیارستمی"

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 14:17 توسط بهار| |

چقدر امیدوار بودم

چقدر هی به همه گفتم میرم تهران. به همه گفتم لباس بخرید واسه گودبای پارتی من!

ترازم داره کم میشه. هر چقدر بیشتر میخونم انگار بد تره

گریم میگیره. فکر می کنم اگه الان بمیرم خیلی بهتره تا اینکه شهریور اسممو تو قبولی تهران نبینم!

کاملا مصمم فکر میکنم چکار کنم.چقدر مامان و بابا ناراحت میشن اگه نرم تهران. چقدر روم حساب کردن...

چکار کنم؟ دل و جرئت تیغ رو ندارم. یه صدایی اون ته تها بهم میگه چته احمق شدی؟

بهش میگم خفه خون بگیر بزار فکر کنم.

فکر کنم قرص بهتره. بدون ترس و درده.اره خوبه. چه قرصی؟...

یه لحظه دوباره یاد مامان بابا میافتم. اگه بمیرم چقدر گریه میکنن. عکس العمل بابا چیه؟طاقت میاره؟؟ .اونا فقط منو دارن.

 شاید تنها و تنها به خاطر همین ۲ نفر الان زندم و اینا رو مینویسم...

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:3 توسط بهار| |

حتما باید هوا ابری شه

یاد ما بیفتی؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:23 توسط بهار| |

دیروز به تو می اندیشیدم و

از این فکر سرخوش بودم!

به ناگاه

قطره ای عسل را بر لبانم به خاطر اوردم

و شیرینی اش را لیسیدم!

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:16 توسط بهار| |


Design By : Night Skin