تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

 
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:36 توسط بهار| |

بر گردن عشق ساده ام

که انگشترش نخی ست

گلوبند زمردین شعر مرا

باور نمیکند کسی...

لعنت به شعر من!

 

 

                              " حسین پناهی"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:7 توسط بهار| |

دیشب خواب خدا رو دیدم...

یه اقای قد بلند و سبزه بود! و حرفاش انقدر تاثیر گذار (نه غم انگیز) بود که من هی گریم میگرفت...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:58 توسط بهار| |

آن شب

تمام چراغهای دره خاموش شده بود

جز یک چراغ

و آن چراغ شاعری بود

نشسته بر بالین دریده ی شعرش!

 

                       "شیرکو بی کس"

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:28 توسط بهار| |

بگذار گریه کنم برای عاطفه ای که نیست

برای دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد

اما انسان پابرهنه و عریان میدود

برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش سوگوار انقراض نسل دایناسور ها هستند

بگذار گریه کنم برای انسانی

که راه کوره های مریخ را شناخته است

اما هنوز کوچه های دلش را نمیشناسد

 

                               "سلمان هراتی"

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:50 توسط بهار| |

میدونم زیر سر خورشیده

زمین چرخید

ماه من رفت

 

 

پ.ن: من دنبال کی آ میگردم. انگار از خونش نقل مکان کرده.کسی خبر نداره؟

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 18:50 توسط بهار| |

اغاز یکی کودک شکفتن گلی را ماند

چیزی نادر که زندگی اغاز میکند

با شادی و با لبخند

 

"نیم ساعت پیش نوژان -دختر خاله ی کوچولوی من- به دنیا اومد. نمیدونم چرا ولی حس میکنم در اینده انقدر عزیز ومتمایز از همه میشه برام که حالا دلم بخواد تولدشو ثبت کنم"

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:44 توسط بهار| |

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

 

         "شاملو"

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:8 توسط بهار| |

دیروز داشتم میرفتم دانشگاه خیر سرم . رسیدم جلوی کوچه ی دانشگاه.همون لحظه که اومدم  پامو بیارم بالا تا از رو جدول رد شم یه پسری که دقیقا چند ثانیه قبل من اومده بود از اونجا بپره نمیدونم پاش به چی خورد که با صورت کاملا نقش زمین شد "عینا این جمله رو تصور کنید"

اونم دقیقا جلوی پای من.مثل یه جنازه. منو بگی داشتم سکته میکردم از ترس که نکنه طوریش شده اما نه میتونستم حرفی بزنم نه کاری کنم و نه میخواستم... همینکه دوستشو دیدم که داره میاد سمتش راهمو کشیدم رفتم!

 پشت سرم صدای دوستشو میشنیدم که بهش میگه طوری نشده  پاشو. و همزمان یه صدای دیگه توی قلبم که میگه چقدر بی وجدانم که حتی سعی نکردم بلندش کنم یا وایسم ببینم حالش خوبه یا نه...

تا در دانشگاه انقدر فکر کردم که سر درد گرفتم.

نمیدونم مشکل از من بود یا جامعه ای که با من کاری میکنه که حتی تو این شرایطم بخوام رعایت هم جنس و غیر هم جنس بودن رو بکنم!!

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 13:54 توسط بهار| |


Design By : Night Skin