تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

                                 "تولد خورشید نو مبارک"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 22:13 توسط بهار| |

این فول ساغری مال تابستونه اما ما چند روز پیش یادش کردیم و من دیدم از قلم افتاده

تو خوابگاه یکی از بچه ها که از قضا به شدت هم چاق بود وقتی صبح میرفت بیرون از این کفشاییی که چندین سانت لژ سرتاسری میخوره رو بدون جوراب میپوشید اونم تو تابستون!!

خوب حالا تصور کنید عصر که بر میگشت او ضاع تهویه ی خوابگاه دچار چه مشکلاتی میشد!!

همه واسه ی در امان موندن از این بوها یه جایی پناه میگرفتن از نیم ساعت قبل

یه روز ساغرم تو طبقه ی ما بود که فرد مذکور وارد شد. ساقی اروم روشو کرده به من و با یه قیافه ی حق به جانب گفت چه جوری حال پاش به هم نمیخوره؟؟!!!!!! 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:2 توسط بهار| |

سلااااااااااام

اخیییی عجب نعمت غریبی این اینترنت

عین هوا میمونه که همیشه هست و مصرفش میکنی اما نمیبینیش!!

ببخشید به خاطر این یه هفته که نبودم. مشکلات خطوط ارتباطی ایجاد شده بود

به تلافیش آپ بعدی با قصه های "من و فولای ساغر" در خدمتیم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:55 توسط بهار| |

به سکوتم

به قوی ترین سلاحم احترام بگذار!

طنینش را میشنوی

وقتی حرف نمیزنم

از زیبایی انچه میگویم لذت میبری؟!!

 

 

                                "نزار قبانی"

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:16 توسط بهار| |

تو را نگاه میکنم

خورشید چند برابر میشود و روز را روشن میکند

بیدار شو!

 با قلب و سر رنگین خود

بد شگونی شب را بگیر

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:58 توسط بهار| |

معلم نیستم تا عشق را به تو بیاموزم

ماهیان برای شنا کردن

نیازی به اموزش ندارند

پرندگان نیز برای پرواز

به تنهایی پرواز کن!

به تنهایی بال بگشا!

عشق کتابی ندارد!

عاشقان بزرگ جهان

خواندن نمیدانستند...

 

 

                 "نزار قبانی"

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 16:56 توسط بهار| |

ایا خیابانها به یاد میاورند

بی قراری های مردی را که

از دوستت دارم میترسید؟!!

 

از وبلاگ http://8v8.blogspot.com

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:18 توسط بهار| |

مترسک

وقتی از سنگینی دنیایش گفت

کلاغ پیر گریست

و دگر روی شانه های او ننشست

مترسک خود را نبخشید.

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 21:2 توسط بهار| |

این همه حرف دارم.

همیشه نوبت شماست

که حرف نداری!!

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:50 توسط بهار| |


Design By : Night Skin