دختر نارنج و ترنج
بر لبانت تاکستانی را خواهد یافت که من کاشتم! "نزار قبانی" نشستن پای گندم زار خوش تر امید تازه را دریاب. دریاب غم دیرینه را بگذار. بگذار "فریدون مشیری" که برپیشانی آسمان میوزد مبارک باد این نام... شبم خوش است که برای من میخوانی روزگارم خوش نیست چرا که با هم نمیخوانیم... و عشق تنها عشق ترا به گرمی یک سیب میکند مانوس... چرا که من عاشق توام! فرشتگان در عشق ورزیدن آزادند و خدایان به عشقهایشان میرسند... یکروز از سال برای تماشایش میروم وباقی روزها را صرف خاموش کردن آتشی میکنم که زیر پوستم شعله میکشد! به آغاز فصل سرد. "چند روز پیش اولین بارون پاییزیه اینجا هم بارید" خیلی لازم نیست دلتون آب بشه. به قول این آقا علی که واسم نظرگذاشته یکمی تو مایه های افتضاح بود. واقعا من تا قبل از اینکه برم تو سالن انقدر هیجان داشتم که نگو. حس میکردم تمام ادمهای اطرافم آشنا هستن. همه به هم لبخند میزدیم چون میدونستیم یه وجهه اشتراک بزرگ داریم که دوست داشتن استاد شجریانه. اما وارد شدن به سالن کافی بود تا برق ۳ فاز از کلم بپره. سالن که چه عرض کنم!!! صندلی های پلاستیکی و مسخره ی سالن و سطح بدون شیبش خیلی تو ذوقمون زد. جوری که ما فقط سر جلوییهامونو میدیدیم. به قول دوست مامان که گفت "من فقط پایین کمانچه رو میبینم و یه سر پر پشت!" هر چند ما جای خوبی بودیم و قاعدتا باید سن رو میدیدیم اما حتی صفحه ی lcd هم درست مشخص نبود.نور و صدا برداری هم که هیچی. به جای اینکه صدا ها جوری تنظیم شده باشه که از همه طرف درونت نفوظ کنه فقط از جلو صدا میاومد. رسما انگار داشتیم برنامه ی ضیط شده میدیدیم. واقعیتش تنها جای دلنشین کنسرت آخرش بود. شجریان مرغ سحر رو به اصرار مردم خوند همه از ته دل همراهیش کردن و اشک ریختن. همین. دیگه توضیح نمیدم تا همینجام دل همتون اب شده!
| Design By : Night Skin |

