دختر نارنج و ترنج
خلاصه ی وجودم بر لبان تو... مثل آنکه تنهایی چقدر هم تنها خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی... دچار یعنی عاشق میرم خوابگاه یکی از دوستام-سحر-. کسی که از قبل از به دنیا اومدن ما خانواده هامون با هم همراه و دوست بودن. دلیل شادی وصف نشدنیم به خاطر فرصت یه هفته ای که میتونم کنار یه دانشجوی سال آخر ادبیات یاشم. کسی که نه تنها دانشجوی ادبیات به معنای ساده ی کلمه. که خره ی ادبیات! و به قول خودش اگه تو ادبیات به یه جایی نرسه به خودش خیانت کرده. خیلی حس خوبی دارم. از همین حالا نابی لحظه های کنارش بودنو حس میکنم. علاوه بر اون استادشون یه بحث راجع به آثار دولت آبادی داره که من دیوونه ی کاراشم و اینم مزید بر علت شد که برم. خلاصه اینکه به قول سحر بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست. از حالا جای همتون خالی... پ.ن. در ضمن این کسی که به اسم عاشق ناشناس بهار!!!! داره کامنت میذاره اولا زحمت بکشه تمامش کنه دوما اگه جسارت آدرس گذاشتن نداره خوب ننویسه. سوما بنده یه عاشق شناخته شده دارم. ناشناسه شم نیاز ندارم. مفهومه؟ که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس باغ را دیدیم... میدانستم الفبایی تازه را اختراع کردم به شهری که در آن هیچ کس خواندن نمیداند! شعر میخوانم در سالنی متروک و شرابم را در جام کسانی میریزم که یارای نوشیدنشان نیست! "نزار قبانی" " ماْمورا ! " دکتر پلاستیک را روی کولش انداخت و طول خیابان را شروع به دویدن کرد. ... ماْموری او را گرفته بود و او در انتظار مجازاتش بود که ماْمور آهسته در گوشش گفت : " یه قلب میخوام پاک باشه ... واسه معشوقم ... مال من خرابه . کار نمی کنه.داری ؟! " از وبلاگhttp://khodkarokaghaz.blogfa.com
| Design By : Night Skin |


