دختر نارنج و ترنج
سال دوم و سوم یه دبیر شیمی داشتیم که خوب خدا نسیب نکنه. ما یه اکیپ بودیم که نه ما چشم دیدن این دبیرو داشتیم نه خدایی اون. هر چند میگفت من به فکرتونم اما ما که خر نبودیم(بلا نسبت شما) خلاصه که ما همش دنبال بهانه بودیم اذیت کنیم. یه بار نصف صندلی ها رو بردیم پشت کلاسا قایم کردیم نشستیم کف کلاس پاهامونم دراز کردیم میاومدیم تو کلاس چشم تو چشمش سلام نمیکردیم.اینو ازیکی ازدوستام مینا یاد گرفتیم. اولین بار اومد تو دبیرمون گفت سلام عرض شد مینا خانم. مگه مینا خودشو از تک و تا انداخت؟ گفت ااا سلام شما هم اینجایی؟!!! یه دوستم داشتم اسمش فاطی بود و دبیر شیمیشون یکی دیگه بود اما اینم در حسرت اذیت کردن دبیر ما بود(مرضه دیگه!)هر بار این دبیر ما رو تو دفتر میدید میپرید جلو که تو رو خدا ما مامانمون بیمارستانه بابامون معتاده نمبتونیم درس بخونیم این جلسه از ما نپرسید.اونم میگفت حالا میام تو کلاس ببینم چی میشه دبیرمونم تا وسطای سال ۲ زاریش نیفتاد که فاطی مال کلاس ما نیست!!! یه بارم میخواست قانون بی نظمی درس بده.گفت بچه ها شما دوست دارید اتاقتون مرتب باشه یا شلخته؟ ما هم گفتیم حتما منتظر ما بگیم مرتب واسه اینکه بعدش بهش بخندیم گفتیم خوب شلخته. گفت افرین اتم ها هم میل به بی نظمی و شلختگی دارن!!! آآآی خودمون ضایع شدددددیم. هییییی یادش بخیر حالا این اکیپمون هر کدوم یه شهر دانشگاه قبول شدن و رفتن...دلم امروز بدجوری واسشون تنگ شده.حتی واسه ی دبیر شیمیمون! یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد. یاد من باشد فردا لب جوی حوله ام را هم با چوبه بشویم یاد من باشد تنها هستم ماه بالای سر تنهایی است. "سهراب سپهری" پاسخی که دریافت کردند بسیار عمیق تر از انچه بود که میتوان تصور کرد. از زمانی که مادر بزرگم دچار ارتروز شده دیگر نمیتواند خم شود و ناخن های پایش را لاک بزند از ان به بعد پدر بزرگم همیشه این کار را برایش انجام میداد حتی بعد از اینکه دستهای خودش هم ارترز شد این عشق است(۸ ساله) وقتی کسی شما را عاشقانه دوست دارد شیوه ی بیان اسم شما در صدای او متفاوت است(۴ساله) عشق زمانیست که به کسی میگویی از لبایش خوشت امده و از ان به بعد او هر روز آن را میپوشد(۷ ساله) عشق یعنی وقتی مامان بهترین تکیه مرغ را برای بابا میگذارد(۵ساله) عشق زمانیست که با کسی برای غذا بیرون میروی و بیشتر چیپس خود را به او میدهی بدون انکه توقع متقابلی داشته باشی(۶ساله) عشق ان زمانیست که مامان برای بابا قهوه درست میکند و برای اطمینان از طعم خوبش کمی از ان میچشد(۷ ساله) فقط میدونم یه وقعی یه جایی دوستایی داشتم که میگفتم تنها داراییم تو دنیان که کمتر از انگشتای دستم بودن اما میدونستم هزار برابر انگشتای دستم با معرفتن... اما الان دیگه نمیتونم اینو اینقدر راحت بگم و شاید این یعنی از دست دادن یه گنج... نمیدونم انتظار زیادی که ازدوستی که تو۳ باهاش هزار تا خاطره داری بخوای وقتی بعد یه سال برمیگرده بهت زنگ بزنه که من رسیدم و بیا ببینمت؟(نه این جسارته تو بیا منو ببین...ما به این حرفم قانعیم!) نمیدونم شایدم من زیادی احساساتی موندم شاید بزرگ نشدم تا حس کنم و یاد بگیرم ادم گاهی باید انقدر سرش شلوغ باشه که فرصت این جور تلفن ها رو نداشته باشه مثل آدم بزرگها... بچه که بودم همیشه از آدم بزرگها بدم میاومد چون وقت نداشتن همو دوست داشته باشن اما حالا دوستام هم ادم بزرگ شدن و شاید به زودی خودم... نمیدونم چرا اینها رو اینجا نوشتم فقط یه لحظه دلم گرفت وقتی خبر رسیدن یکی از بهترین دوستمو بعد چند روز از زبون یکی دیگه شنیدم... پ.ن. اقا کریم ادرس وبتونو ندارم که جواب نظرتونو اونجا براتون بنویسم.اما دیگه خوابگاهی نیست که بخوام از خاطراتش بگم هر چنددلم لک زده براش... در ضمن تولدتونم با یه مقدار تاخیر مبارک. وکسی که احمق است تنها به این خاطر احمق است که فکر میکند میتواند عشق را بفهمد.
هر چی حرص خورد که پاشید گفتیم اا خوب صندلی نداریم نمیشه که سر پا وایسیم.کلی صفا کردیم اون روز!! (عکس اون روزم دارم.)
ساده است ستايش گلي، چيدن و از ياد بردن كه گلدان را آب بايد داد...
ساده است بهره جويي از انساني .دوست داشتن اش بي احساس عشقي ،او را به خود وا نهادن و گفتن كه ديگر نمي شناسمت...
ساده است لغزش هاي خود را شناختن. با ديگران زيستن به حساب ايشان و گفتن كه من اين چنين ام...
ساده است.
| Design By : Night Skin |
