تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

به من قول بده که میتوانی: با خودت مهربان باشی,یک لحظه را برای فکر کردن به خودت در نظر بگیری ,شاد و خوشحال باشی ,موقع کار و فعالیت متوجه خودت باشی ,به اینه نگاه کنی و ببینی که زیبا هستی ,قوی و محکم باشی ,روح و روانت را پرورش دهی ,به دنبال وحی و الهام باشی ,به یک موزیک زیبا گوش کنی ,پری داستانها را باور کنی این واقعیت را درک کنی که گاهی رویاها به واقعیت مییوندد باور داشته باشی که فرشته ای داری که از تو محافظت میکند ,درخشش و گرمی نور خورشید را روی پوستت احساس کنی ,بخندی و در صدد خنداندن دیگران باشی ,هر انچه را که دوست داری با تمام وجود دوست داشته باشی و مهمتر از همه اینکه:به من قول بده با من انطور باشی که دوست داری من برای تو باشم.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:4 توسط بهار| |

روزت را در یاب

با آن مدارا کن

این روز از آن توست

۲۴ ساعت کامل

به قدر کفایت فرصت هست

تا در این روز بزرگ شوی...

 

                   "احمد شاملو"

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:49 توسط بهار| |

* فاطمه خانم زحمت کشیدن شرمنده کردن و چند روز پیش واسمون ماهی درست کردن بماند که ما ساعت ۳ نهار خوردیم. مشقت خوردنش واقعا وصف نشدنیه.

خلاصه ی جریان اینکه ایشون لطف کردن فقط ماهی ها رو تو آرد خوابوندن و سرخ کردن دریغ از یه اپسیلون نمک و ابلیمو و زعفرون و ادویه و... ساغر میگه احتمالا آرد رو هم چون من دفعه ی قبلی زدم و اونجا بود یادش مونده :دی

ما هم که کم نیوردیم تمام عملیات قبل از سرخ کردن رو بعدش انجام دادیم یه کاسه پر کردیم نمک و ادویه و ابلیمو. ماهی ها رو زدیم توش خوردیم. چه جوری الان زنده ایم خدا عالمه!

* تو خوابگاه نخود چی خورون بود و بحث سر یکی از هم کلاسی های بچه ها که ۶۵ و ۲ سال پیش تشریف بردن خونه ی شوهر.

بحث داغ شده بود که سپیده(هم اتاقی ساغر) با طبق طبق اعتماد به نفس فرموندند. آها یعنی اون موقع که ازدواج کرد ۶۷ بود دیگه!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 16:30 توسط بهار| |

دلم تاب بازی میخواد... بدو بدو میخواد... زنگ تفریح سالهای دبستان میخواد...

دلم بچگی میخواد...

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:59 توسط بهار| |

کوچ ییلاقی نگاه های خیست به قلبم را چه جدی گرفته بودم
که چشمهانت بارانی آسمانی دیگر بود
و کوچ کوتاهت به دلم، آرامشی بود برای رفتن دوباره ات به سرزمین دلدار.

آهای رهگذر!
جاده هم دل داره.

از وبلاگhttp://www.yebarg.blogfa.com/

نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:35 توسط بهار| |

این بار طی بازدید پکانی و نظرات بسی متعدد از پست ۱۰۰ بر ان میشویم که ادامه بدهیم

*ساغر چند روز پیش سوار تاکسی میشه و باقی پولش کلی پول پاره پوره ی چسب خورده میگیره تاکسی بعدی که سوار میشه یکی از اون ۲۰۰ های به شدت داغونو میده راننده و راننده بدون مکث یا حرفی برش میگردونه.ساغری هم صداشو میزاره رو سرش که ای داد ای هوار اقا همکاراتون پول اینجوری میدن خودتونم تحویل نمیگیرید و خودتونم خودتونو قبول ندارید و من دیگه غیر از این مدل پول پولی ندارم و ...

اقای راننده با مظلومیت بر میگرده میگه خانم پولتونو پس دادم که جاش خورد بهم بدید!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 22:0 توسط بهار| |


Design By : Night Skin