تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

اکنون وقتش است...

وقت رفتن به سوی دورتر ودورتر

سلام کنم یا خداحافظی؟نمیدانم!

از وبلاگhttp://m24.mihanblog.com/

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 19:10 توسط بهار| |

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟

حرفی به من بزن

من در پناه پنجره ام

با آفتاب رابطه دارم

 

            "فروغ فرخزاد"

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 21:28 توسط بهار| |

دارم میرم خوابگاه

تا حالا هم به خاطر مامان بود که نرفتم. هر چند تو خونه هم خیلی اذیتش میکنم ولی میدونستم بودنم بهتر از نبودنمه. چاره ای ندارم

چیزیم نبود این ۲-۳ روز رفتم خوابگاه رو دیدم. وسایلمو تیکه تیکه بردم و الان لباس پوشیدم که دیگه برم.

چیزیم نبود. مامانم چیزیش نبود میگفتیم میخندیدیم. وسایلی که لازم داشتم میخریدیم...

دیشب خونه ی یکی از اقوام بودیم که مامان یهو گفت از وقتی بهار قرار شده بره حس میکنم قلبم داره کنده میشه... بغضم گرفت...

تو این ۲ روز چه چیزایی تو دلش بود و حس نکردم!

نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:25 توسط بهار| |

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکر خندی بزن شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ی ناز

بهار امد تو هم با او بیامیز

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:6 توسط بهار| |


Design By : Night Skin