دختر نارنج و ترنج
مثل عقربه های ساعت دنبال هم بودیم باطری که تمام شد تو روی ۶ ماندی من روی ۱۲ از اون سفرهایی که حتی وقتی هزار سال دیگه یادش میافتی شیرینی و خوشیش میره زیر دندونت پیش دوستای قدیمی مامان بابا بودیم یه جمع خودمونی و راحت.یه جمع که اونقدر صمیمی بود که حس میکردی تو از اونایی و اونا از تو .یه جمعی که حالا تو این دنیای شلوغ و ماشینی مثل واحه و رویا میمونه این چند روز تو یه خونه ای بودیم پر از فکرهای لطیف و صدای تار و ستار... هر چند اسمون تهران مثل همیشه و حتی شاید بدتر از همیشه پر از دوده بود اما انگار حتی از زیر سقف این خونه میشد ستاره ها رو دید و روشنیشونو حس کرد خوب بود...خیلی خوب. و حالا که برگشتم حس میکنم باید هزار بار بگم خدایا شکرت و ۲ رکت نماز شکر بخونم که هنوز هستند اونایی بشه به بودنشون دلخوش بود... دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.... من به پیجویی تو تا آغاز تاریخ هم رفته ام و رد تو را در بیشتر جنگها و صلح دوستی ها و دوشمنی ها و عشقها و نفرت ها جسته ام من جا پای تو را پیش از آغاز تاریخ هم یافته ام باور نمبکنی؟ تو هم برگرد و به گرد رد گامهای مرا در کنار خود خواهی یافت! "غلام رضوی"

| Design By : Night Skin |

