تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

من وتو

مثل عقربه های ساعت

دنبال هم بودیم

باطری که تمام شد

تو روی ۶ ماندی

من روی ۱۲

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:35 توسط بهار| |

این مدت غیبتم مال امتحانا بود و بعدم یه سفر خانوادگی

از اون سفرهایی که حتی وقتی هزار سال دیگه یادش میافتی شیرینی و خوشیش میره زیر دندونت

پیش دوستای قدیمی مامان بابا بودیم یه جمع خودمونی و راحت.یه جمع که اونقدر صمیمی بود که حس میکردی تو از اونایی و اونا از تو .یه جمعی که حالا تو این دنیای شلوغ و ماشینی مثل واحه و رویا میمونه

این چند روز تو یه خونه ای بودیم پر از فکرهای لطیف و صدای تار و ستار...

هر چند اسمون تهران مثل همیشه و حتی شاید بدتر  از همیشه پر از دوده بود اما انگار حتی از زیر سقف این خونه میشد ستاره ها رو دید و روشنیشونو حس کرد

خوب بود...خیلی خوب. و حالا که برگشتم حس میکنم باید هزار بار بگم خدایا شکرت و ۲ رکت نماز شکر بخونم که هنوز هستند اونایی بشه به بودنشون دلخوش بود...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:37 توسط بهار| |

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی دوستت دارم....

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:49 توسط بهار| |

 

من به پیجویی تو تا آغاز تاریخ هم رفته ام

و رد تو را

در بیشتر جنگها و صلح

دوستی ها و دوشمنی ها

و عشقها و نفرت ها

جسته ام

من جا پای تو را پیش از آغاز تاریخ هم یافته ام

باور نمبکنی؟

تو هم برگرد و به گرد

رد گامهای مرا در کنار خود خواهی یافت!

 

                              "غلام رضوی"

 

نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 13:40 توسط بهار| |


Design By : Night Skin