تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

دختری دلش شکست

رفت و هر چه پنجره

رو به نور بود بست

رفت و هر چه داشت

یعنی ان دل شکسته را

توی کیسه زباله ریخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر لای خاکروبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشمهای خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

 آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را

به خانه برد

سالهاست

 توی این محل با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سالهاست عاشق است

 

                                    "عرفان نظرآهاری"

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:20 توسط بهار| |

نمیدانم کجایید

اما

به یادآن عصر بارانی

همیشه زنده خواهم ماند...

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:32 توسط بهار| |

تا حالا شده احساس كني تو هوا داري راه مي ري ؟ بابا پس خيلي كارت درسته ما والا همچين حسايي نداشتيم

دخترک باهوش نگاهش خبر از کشف تازه ای میداد... دوان...دوان... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد. مادر فکر میکرد دخترش جانوری عجیب دیده و در تصور خود او را خدا میخواند. اما دخترک با دستان کچکش به شبنمی اشاره کرد که بر روی گلبرگهای گلی نشسته بود مادر از تصور پاک و معصومانه ی کودکش اشک ریخت. او را در آغوش کشید...کودک پاک ترین ذره  را خدا میدانست

  

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:7 توسط بهار| |

درگوشه زندان
فقط به تو فکر می کنم.
می دانی؟!
می توانی این را درک کنی؟!
باورت می شود
چقدر دوستت دارم؟!
هیچ می دانی؟!
ـ غیر از من ـ
هیچ کس در گوشه زندان
پشت میله ها
نمی تواند کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد.

رسول یونان

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 16:39 توسط بهار| |

صدای زنگ در

اندیشه ی پایان یک انتظار

دویدم کاش تو باشی..

این چند روز حسابی سرما خوردم و گلوم درد میکنه حالا بگو همین وسط میان ترما سرما خوردنت چی بود دختر! واسه امتحان فردام دعا کنید بی زحمت که فقط خدا عالمه چی خوندم...

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 17:58 توسط بهار| |

و رسالت من این خواهد بود

 تا دو استکان چای را

از میان ۲۰۰ جنگ خونین

 به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آنها را با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم

 

                "حسین پناهی"

نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 18:36 توسط بهار| |

سلام بهار

منم بهار.. نه ور ایراد گیرتم,نه ور نصیحت کنت.. شاید بشه گفت وجدانتم

بهار ازت دلخورم. نمیدونم چطور نتونستی جلوی اون حس خاله زنکیتو بگیری چطور الان خواب و خوراک راحت داری تو که مثله خیلی های دیگه نشستی فیلمه زهره رو دیدی اخه زندگی شخصی مردم به تو چه؟

یعنی این همه کتاب میخونی نباید یه فرقی با بقیه بکنی؟ اره میدونم ۱۰ دقیقشو بیشتر ندیدی میدونم تازگی ها اونقدر حالت ار کاری که کردی بهم میخوره که هر جا حرفش میشه میگی دست از سر دختر مردم بر دارید ولی این از بار گناهت کم نمیکنه...

زهرا امیر ابراهیمی که هیچ, دعا کن خدا از سرت بگذره.

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:21 توسط بهار| |


Design By : Night Skin