تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد

آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست

همه گول خوردند!

      

                                       "صادق هدایت"                          

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 20:6 توسط بهار| |

یک متکا

یک ملافه

وسط هال دراز کشیده ای

با گلهای قالی اشتباه میگیرمت

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 14:20 توسط بهار| |

اگر پسر بودم اول دوست‌دخترم را می‌نشاندم جلوی‌ام و گریه‌اش می‌انداختم (نمی‌دانم چگونه).چانه‌اش را نگاه می‌کردم که می‌لرزد و ریمل‌هایش که همراه با قطره‌های اشکش شره می‌کنند زیر چشم‌هایش.با پشت دست‌هایم اشک‌هایش را پاک می‌کردم.بعد که حسابی آرایشش به هم خورد با دست‌هایم دو طرف صورتش را می‌گرفتم و در حالی که داشت دماغش را بالا می‌کشید لب‌هایش را می‌بوسیدم.
بعد هم نمی‌گذاشتم صورتش را بشورد! مجبورش می‌کردم با همان دور چشم‌های سیاه شده و براق از اشک اول به من لبخند بزند.عاشق آن لحظه هستم که چون می‌دانند زشت شده‌اند نگاهشان را از آدم‌ها می‌دزدند.وادارش می‌کردم مستقیم توی چشم‌هایم نگاه کند! خوب که خنداندم‌ش بعد اجازه دارد که کیف لوازم آرایشش را بگذارد روی پاهایش و دوباره آرایش کند!

 

از وبلاگhttp://blog.pargolak.info/

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 18:8 توسط بهار| |

قفسی باید ساخت 

هر چه گنجشک و قناری هست

با پرستو و کبوتر ها

همه را باید یک جا به قفس انداخت

روزگاریست که پرواز کبوتر ها در فضا ممنوع است

که چرا به حریم حرم جتها خصمانه تجاوز شده است!

 

                                             "فریدون مشیری"

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 21:44 توسط بهار| |

بعد از اينکه خيلي سرد گفتي خداحافظ، رويت را برگرداندي و بدو بدو رفتي.
يک بار هم برنگشتي تا به من نگاه کني يا شايد هم برگشتي. درست نميدونم.
بيشتر که  فکر ميکنم ميبينم شک من به خاطر تصوير تار پشت قطره هاي اشک بوده که درست نديدمت و  بدو بدو رفتن و رو برنگردون تو هم مال پنهون کردن هق هق هاي بي امان بعد از بدرودت.

ما عشقمان را باور نميکرديم. حتي تا واپسين لحظه.

از وبلاگhttp://www.yebarg.blogfa.com/

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:15 توسط بهار| |

چند روزیه همه ی حواسم به نشونه های خوش یمنه زندگیمه به اینکه کشف کنم دلیله ۳-۴ روز ساعت۳:۳۰ نصفه شب از خواب بیدار شدنم چیه

چند روزیه فهمیدم میشه به زبون طبیعت حرف زد اینکه ماها با وجود این همه تنوع زبون یه زبون مشترک داریم که زبون طبیئته

چند روزیه همش به افسانه ی شخصیم فکر میکنم به سالهای ایندهای که شاید خیلی دور نباشه به یه سن بزرگ ومنی که روش ویلن بزنم ویا به قول یه دوست به بلیط های "وی ای پی"

اگه به پیشنهاد یه دوست گوش میدید کیمیاگر رو بخونید قول میدم پشیمون نشید!

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 15:23 توسط بهار| |


Design By : Night Skin