تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

تمام لحظه های من

به انتظار یک قاصدک

به انتظار یک خبر گذشت

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:56 توسط بهار| |

من حواس پرت ویژه ای هستم

بعضی جاها میرم

دلم رو جا میذارم

از وبلاگwww.yebarg.blogfa.com

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:32 توسط بهار| |

دخترک با چشمايی خندان و لباس پوسيده روبروی پدری زحمتکش ولی

ناتوان و عليل ايستاده بود و طنين اين جمله رو در گوش او مينواخت

روزت مبارک

جعبه مربعی رو که با تکه های کاغذ کادوهای مختلف تو خيابون کادو شده

بود رو ميز شکسته جلو پدرش گذاشت

پدر از ديدن اين هديه بسيار خوشحال شد و با خنده گفت مم..مم..ممنون

عزيزم

پدر با ذوق بسيار کاغذ ها را کنار زد و در جعبه را باز کرد

اما ناگهان مات و مبهوت ماند

چون درون جعبه چيزی نبود

بلند شد و سر دخترک فرياد کشيد

هنوز ياد نگرفتی وقتی به کسی هديه ای ميدی يه چيزی بايد تو جعبه بذاری؟؟؟

دخترک در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود با بغضی

سنگين آهسته جواب داد

ا..ا..اما اون جعبه که خالی نبود

 

جعبه پر بود از بوسه های من.....

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 23:55 توسط بهار| |

آن چشمها

پیش از آن آنکه از ان نگاهی باشد

تماشایی است

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:27 توسط بهار| |

درک کهکشانها انقدر دشوار نیست

که فهم انگیزه ی رفتار و کردار آدمها

به ویژه آنهایی که دوستشان داریم

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:22 توسط بهار| |

قانون پیچک است

آویختن

دست نیاز من به بلندای مهر تو

من نیز پیچکم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:28 توسط بهار| |

Cdeb.jpg

به دستان لرزان و نگران مادر و دستان با اطمینان پدر نگاه کنید.

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 14:0 توسط بهار| |


Design By : Night Skin