دختر نارنج و ترنج
دو نفر بودیم انکار میکنم یکی تنها یکی بودیم هرگز جدا نبودیم و دست منبسط نور روی شانه های آنهاست در برق چشمهایت پنجره ای باز دیدم... بدون چتر تا زمین سهم بیشتری از باران بگیرد "آسمون شهر من تو این چند روز داره حسابی خودشو خالی میکنه" از چشمهای سیاهت همیشه میخواندم که به اندازه ی ریگ بیابان دروغ میگویی حمید مصدق
| Design By : Night Skin |

