دختر نارنج و ترنج
زل زدم به شمع روشن روبه روم گفتن باید تصویرشو پشت پلکای بستم بسازم "درازای دقیقه-تمرکز بهتر" کاش بهم میگفتن با پلکهای بسته تصویر تو رو بسازم خوب میدونم رکورد همه ی تمرکز ها شکسته میشه تو هر شماره نیم نگاهی به کلمات اول شعرها مینداختم و وقتی میدیدم اونی که دنبالشم نیست میرفتم سراغ بعدی نمیدونم چرا وقتی رسیدم به این شعر نگام رو کلماتش موندن. یک حس خاص.. یک حس آشنا ...حسی که خیلی کم تجربه شده بود وقتی خواستم مجله رو ببندم چشمم افتاد به اخر شعر"صنم ـشاهین شهر" سخت بود باور کنم شاعر این شعر همونی که ۲ سال هر لحظه باهاش بودم و هیچ وقت نفهمیدم قلمی به این زیبایی داره هر وقت عطر زدی به موهایت به نسیم بسپار از رایحه ی خوش بی نصیبم نکند که بود آن دیوانه ای که بوسه را اختراع کرد؟ عشق چیزی نمیدهدت جز خود و چیزی از هیچ نمیگیرد جز از خودش عشق نه صاحب میشود نه تصاحب که خود خود را بسنده است. وقتی که بر روی دوشها میرفت تا تابوت شود میخوام تا برای تو نذرشون کنم به روح باران میماندی ای طراوت محض! فریدون مشیری شعری که دقیقا چند لحظه بعد از یک ملاقات در استانه ی در خوندم نه تن میدهم به آینده تنها به امیده در کنار تو بودن است که با امروز کنار امده ام! غلام رضوی بر آن شد که دسته کم ضدعفونیش کند پس ازدواج بوجود آمد! که در اقیانوسی مسکن دارد ودلش را در یک نیلبک چوبین مینوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد وسحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد امد. فروغ فرخزاد زیرا فرق آنچه هست وآنچه میتوانست باشد را میفهمد. جز آن صندلی! گفتم شاید روزی که برمیگردی خسته باشی... راستش قرار بود اینجا به جای سلام واژه ی مقابلش نوشته بشه! تصمیمم واسه نوشتن حرف اخر و بعد حذف این وبلاگ کاملا قطعی بود اما حالا که دارم دوباره مینویسم تعجب نمیکنم... معجزه ی کلامت این وبلاگ رو تا روزی که شعر زندست برقرار نگه میداره.

| Design By : Night Skin |

