تبليغاتX
دختر نارنج و ترنج




















دختر نارنج و ترنج

بیمار خنده های توام ... بیشتر بخند!

خورشید ارزوی منی... گرمتر بتاب!

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1384ساعت 16:12 توسط بهار| |

دختر بی نشان خیابان ها

امروز با این کم سن و سالی چه بی پروا معامله میکنی

میترسم فردا در گیر و دار جوانی زیباییت را ارزان بفروشی

دختر بی نشان خیابان ها

 امروز جوجه نشان هایت را میجوند و تف می کنند

فردا زیباییت را از خانه های خالی به کوچه ها

تند کن به پا دختر زیبا

که شب جای امنی نیست

                  

                                                   " غلام رضوی"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 12:11 توسط بهار| |

بدون اسارت

دوستت دارم چرا که میشناسمت به دوستی و یگانگی...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 19:57 توسط بهار| |

یک عمر فکر میکردم لامپ تو ایوون ماهه

تا یک شب برق رفت!

                            

                                              " پیمان گرامی"

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 22:52 توسط بهار| |

گفتم که میایی

 نیامدی و باز بزهای خیره سر دوری

هر چه بهاره داشتم چریدند

گفتم که میایی

نیامدی و من هر چه خیال داشتم بافتم

حال دیگر بی خیال بی خیالم!

 

                                                                 "غلام رضوی"

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 21:35 توسط بهار| |

سلاخی زار میگریست

به قناری کوچکی دل بسته بود...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 10:9 توسط بهار| |

دستانم را در باغچه میکارم. سبز خواهد شد میدانم..میدانم...

و پرستوها در لابلای انگشتان جوهرییم تخم خواهند گذاشت

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 13:18 توسط بهار| |

آینه بود آب...

از بیکران دریا جورشید بردمید. زیبای من شکوه شکفتن را در آسمان و آینه میدید

اینک سه آفتاب!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 21:34 توسط بهار| |

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کار است و نمیدانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانست و همین درد مرا سخت میازارد...
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 21:42 توسط بهار| |

ما سزاواریم که بمیریم. اینگونه که برای مرده ای میمیریم.

ما سزاوار شبیم .وقتی از آخرین غروب خورشید قرن ها میگذرد...

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 18:25 توسط بهار| |

کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد  من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 20:53 توسط بهار| |

با یک نگاه که هیچ با هزار نگاه دو به شک هم که بنگری عاشق نمیشوی!
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 20:51 توسط بهار| |

الهی توانم ده که پیش از هر طلب هم دردی هم دردی کنم. پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم و پیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که میستانیم و در بخشیدن است که بخشیده میشویم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 18:11 توسط بهار| |

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همهی نداشتن هاست!

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 17:55 توسط بهار| |


Design By : Night Skin