دختر نارنج و ترنج
خورشید ارزوی منی... گرمتر بتاب! امروز با این کم سن و سالی چه بی پروا معامله میکنی میترسم فردا در گیر و دار جوانی زیباییت را ارزان بفروشی دختر بی نشان خیابان ها امروز جوجه نشان هایت را میجوند و تف می کنند فردا زیباییت را از خانه های خالی به کوچه ها تند کن به پا دختر زیبا که شب جای امنی نیست " غلام رضوی" دوستت دارم چرا که میشناسمت به دوستی و یگانگی... تا یک شب برق رفت! " پیمان گرامی" نیامدی و باز بزهای خیره سر دوری هر چه بهاره داشتم چریدند گفتم که میایی نیامدی و من هر چه خیال داشتم بافتم حال دیگر بی خیال بی خیالم! "غلام رضوی" به قناری کوچکی دل بسته بود... و پرستوها در لابلای انگشتان جوهرییم تخم خواهند گذاشت از بیکران دریا جورشید بردمید. زیبای من شکوه شکفتن را در آسمان و آینه میدید اینک سه آفتاب! ما سزاوار شبیم .وقتی از آخرین غروب خورشید قرن ها میگذرد... در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم زیرا در عطا کردن است که میستانیم و در بخشیدن است که بخشیده میشویم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم!
| Design By : Night Skin |
